¤*! بـن بــــــــــ ـــــــــــاز !*¤
يك زوج در اوايل 60 سالگي، ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت: خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و......... اجي مجي لا ترجي و آقا 92 ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................ مونث هستند !!!!!!!!
تا اونجا که ممکن هست... لطفاً نظر خصوصی نذار مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير! کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته
از قالب خسته شده بودم.... کم کم اینم درست میشه و جا میفته *من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید* خدا گفت : نه خدا گفت : نه *من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد* خدا گفت : نه خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خدا گفت : نه خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی. خدا گفت : نه خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی ((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب)) حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند. شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم. بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي علت را پرسيدند گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم ميخوابم. مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!
بعد از این آپ دیگه نت نیومدم
باور کن. امروز اومدم جبران کنم. حتماً به بلاگ تو هم سر میزنم![]()
در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ،
هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
تازه .....![]()
الان کنفرانس دارم
باید ارائه بدم...
اونم در مورد سیستم فازی واسه ...بیخیخیل
این ایام میانترم٬ حالگیرتر از پایان ترم هستا.نه؟ حداقل اون موقع تعطیل میکنیم و ۲ روزشو (از ۱ روز و نیم) استراحت میکنیم! ![]()
![]()
کلمب قبل از کشف آمریکا
ازدواج کرده بود صبح روز عزیمت در حالیکه داشت ساکش رو می پیچید با این
سوالات محبت آمیز همسرنازنینش مواجه می شد :
- کجا داری میری؟
- با کی؟
-واسه چی؟
- چطوری دارین می رین؟
- کشف چی؟
-این همه آدم بیکار هست مثلا برادرت که از صبح بر دل زنش
نشسته ، چرا فقط تو؟
- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟!
-کِی برمی گردی؟
- شیر آب دستشویی چیکه می کرد درستش کردی؟
- می دونی هیچی تو خونه نداریم واسه خوردن؟
- بابام گفت براش از رییستون سوال کن واسه وام چی شد؟
- این سر دردم چند روزه شروع شده خیلی نگرانم!!!
- شام نمی خورم تا بیای؟!
- راستی واسم چی میاری؟
- تو عمدا این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
-جواب منو بده؟ - اصلا من می خوام برم خونه مامانم شب بیا دنبالم!
و بدین ترتیب تا الان قاره آمریکا کشف نشده بود و مردم دنیا یه نفس راحتی
می کشیدن.میگن ازدواج باعث برکت میشه تو زندگی همینه دیگه
به نظرت من چه جور شخصیتی دارم؟! 
![]()
هر کی بیشتر ازم تعریف کنه٬ جایزه داره! "جدی نگیر. این تیکه شوخی بود" ![]()
![]()
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.
*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.
*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
خوشبختی به خودت بستگی دارد
*من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد*
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.
*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.
*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*
| :قالبساز: :بهاربیست: |














